تبلیغات
((خبر و هنر)) - دزدی تا این حد
چهارشنبه 28 اسفند 1387

دزدی تا این حد

   نوشته شده توسط: پریزاد ...    

سلام بر دوستان عزیز

میخواستم یکی از خاطرات تلخ خبریمو واستون تعریف کنم....
اونروز برای مصاحبه با شخصی باید به سرعت خودم رو به دفتر ایشان میرساندم....
خیلی تاکید شده بود که دیر نرسم ولی باز طبق معمول تاخیر داشتم البته ایندفعه تاخیرم کمتر از بقیه روزا بود
حدودا 15 دقیقه......با نفس نفس از پله ها 6تا6تا میپریدم بالا که به دفتر طرف برسم...
حالا این وسط موبایلم هی زنگ میزد هی زنگ میزد....اعصابمو حساااااااااااااااابی ریخته بود به هم.....
با عصبانیت گوشیو برداشتم دیدم دوستمه و هی اصرار داره با هم بریم سینما....منم حسابی کفری شده بودم...اون بنده خدا هم که دید هوا پسه سریع خداحافظی کرد....خلاصه بعد پله نوردی خسته کننده به سالن رسیدم.....اوه اووووووووووووه چه خبره اینجا؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!بازار شامه؟؟؟؟!!!!!!!واقعا از نظمو هماهنگی اونجا شگفت زده تر شدم.....خلاصه رفتمو دفتر طرفو پیدا کردمو چاپیدم تو.....به به سلااااااااااام بر رییس محترم جناب اقای(........)حال شما ؟ برای مصاحبه در رابطه با(........)اومدم....طرف کلی ذوق زده شد وحسابی تحویلمون گرفت....نشستیم حدود 1ساعت حرف زدنمون طول کشید.....بعد از یه چکو چونه ی حسابی حرفا تموم شدو پاشدیم بریم خبرو تحویل بدیم.....یه تاکسی برام گرفتن ما هم از خدا خواسته پریدیم تو.....ولی خداییش خیلی تحویلمون گرفتن.....رسیدیم دم صداوسیما...یه دفعه یاد مامانم افتادم...اصلا حواسم نبود باید بهش زنگ میزدم....در کیفمو باز کردم با خیال راحت که موبایلمو بردارم.................واااااااااااااااااااااااااااااااای خدایا یعنی چیییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!موبایل کوشششششش؟!کار خودشونه .... نامردا یه مصاحبه خواستیم بکنیم چرا موبایلمو بلند کردید.....خیلی شاکی شدم.....پس بگو چرا اینقدر قوربون صدقمون میرفتن.....!کار خودشونه چون غیر از اونجا جای دیگه نرفتم.....خدا ازشون نگذره بی موبایلم کردن....منتظرم تو یه فرصت حالشونو اساسی بگیرم....با اون دفتر به هم ریخته و فاجعه اورشون.....

(این ماجرا واسه چند هفته پیشه)